loading...

سایت تفریحی پاپافان

دساتان,داستان سرا,داستانک,داستان طنز,داستان زیبا,خر,خر دانا,دانا,سوال,داستان زیبای خر دانا,داستان زیبای خر,داستان طنز خر,دساتان طنز خردانا,داستان های جدید,حکایت,حکایت های قدیمی,

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
درآمد تضمینی اگه پولی دریافت نکنید با من 0 407 pdndr
عکس های جدید و بسیار زیبای عاشقانه ی سال 2014 |عکس های ولنتاین 1392 3 3073 windows
عشقولانه ترین داستان به نام شرط عشق 4 3163 khanevadehh
پیشنهاد برای سایت 5 2168 khanevadehh
جوك هاي زيبا و خواندني 3 2101 khanevadehh
اگر هنوز نیمه گمشده خود را پیدا نکرده اید نگران نباشید! 2 1686 khanevadehh
اس ام اس سرکاری ماه رمضان 3 2175 khanevadehh
دانلود آهنگ جدید علیرضا قرایی منش بنام نیستی ببینی 1 1360 khanevadehh
اهنگهای مورد علاقت 8 3231 khanevadehh
اس ام اس پ نه پ 16 5291 khanevadehh
درگیری لفظی امیر تتلو با بهنوش بختیاری بر سر چه بود؟ 2 1818 khanevadehh
جمله جالب و معروف رضا عطاران در مورد زن ها 2 1937 khanevadehh
عکس و والپیپر کیانوش رستمی 6 3064 khanevadehh
فال روزانه یکشنبه 30 فروردین ماه 1394 1 1413 khanevadehh
چگونه می توان شرکت ثبت کرد 2 1794 khanevadehh
تن ماهی را با تخم مرغ نخورید... 2 1695 khanevadehh
دانلود کتاب های درسی از اول ابتدایی تا دانشگاه 3 1875 khanevadehh
عکس هایی از جدیدترین مدل موهای های لایت 1 1606 khanevadehh
ثبت شرکت ها چیست و اینکه چرا شرکت ثبت می کنیم 0 1170 farid332
چه شرکتی ثبت کنیم که بیشترین نفع را از ان ببریم 0 1192 company101

داستان اموزنده ی این قانون بیمارستان است

پسرک بازدید : 1341 دوشنبه 02 تير 1393 نظرات ()

پیرمردی در حالی که کودکی زخمی و خون‌آلود را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت: «خواهش می‌کنم به داد این بچه برسید. ماشین بهش زد و فرار کرد.»
پرستار گفت: «این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو قبل از بستری و عمل پرداخت کنید.»

داستان خواندنی و عبرت آموز آلزایمر مادر!

پسرک بازدید : 1146 دوشنبه 26 خرداد 1393 نظرات ()

چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت ،


کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”
گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”

داستان جالب خر دانا

پسرک بازدید : 1315 پنجشنبه 22 خرداد 1393 نظرات ()

يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.


خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پاي خر به سوراخي رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه روستايي به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمي تواند راه برود.


روستايي کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت.

تعداد صفحات : 2

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    بیشتر چه نوع مطالبی در سایت قرار بگیرد؟





    آمار سایت
  • کل مطالب : 1699
  • کل نظرات : 476
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 922
  • آی پی امروز : 150
  • آی پی دیروز : 181
  • بازدید امروز : 342
  • باردید دیروز : 339
  • گوگل امروز : 5
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 3,247
  • بازدید ماه : 2,102
  • بازدید سال : 417,593
  • بازدید کلی : 7,030,365